سلام
امروز هم شروع شده اما نه مثل روزهای قبل ....
چون امروز دیگه واقعا باورم شد آدم ها خیلی راحت زیر حرف هاشون میزنند ....
آره امروز دیگه واقعا فهمیدم که مردم راست میگویند که نمیشه روی حرف های این دختر ها و زن ها اعتماد کرد ........
من رو باش که چه دل خوشی داشتم .....
" بهت قول میدم هیچ وقت تنهات نذارم ".......
تا دیروز وقتی این جمله رو به یاد می آوردم گریم می گرفت ولی امروز با به یاد آوردنش میخندم....
امروز یک روزه جدید است.....
ولی خیلی برام جالبه که محیط دانشگاه اینقدر آدم ها رو عوض میکنه..... اینقدر عوض میکنه که حتی آدم ها را مجبور میکنه روی تمام احساسات و خواسته هاشون پا بذارند.....
به من میگفت بهم تهمت زدی ......
ولی هیچ وقت نگفت شاید منم یه حرفی یه تهمتی بهش زدم که اونم این حرف ها رو زده....
ولی خوب میدانم که یه روز یه جایی یه نفری که خیلی دوستش داره میذارش ومیره....
آره دیگه برای من تمام شد ......
دیشب خیلی آرام خوابیدم ..... چون اشک هام بند اومده بود....
افسوس اون همه عشق و محبت................................................
امروز یه روزه جدیده./......
یا حق
باز هم سلام ...سلام
سلام اما نه به زندگي.... سلام به دنياي بي وفا
دنيايي كه هر لحظه اش يه رنگ داره .... دنيايي كه بي وفايي رسم آدمكاشه..... دنيايي كه بيشتر به يه خرابه
شبيه تا جايي براي زندگي.... آره تو خرابه ام ميشه زندگي كرد اما با آدم هايي كه حداقل دلشون آباد باشه نه
ويران تر از خرابه....
سلام به بزرگي تخته سنگي كه دل آدمكهايش آنها را ميسازد و بر دل ديگري خورد ميكند.....
سلام به رسم بيوفايي اين دنيا و به بزرگيه نامردي نامردمانش ....
آناني كه خود را آدم پنداشته اند .... اما نميدانند كه اين فقط صورتكي از انسانيت است....
اگر فرشتگان ميدانستند كه اين آدم چه موجودي است هيچ گاه بر او سجده نميكردند...... كه البته فرمان خدا
بود..... اما من يه سوال از خدا دارم...
خدا تو كه ميدانستي اين انسان چه موجوديه پس چرا او را آفريدي؟ ..... آخه خدايا .........
نه بهتره من هيچي نگم ..... شايد هنوزم هستند كساني كه ارزش دل را ميدانند..... اما من كه فكر نميكنم كسي
باشه كه بتونه بفهمه چقدر اين كلمه ي سه حرفي به نام عشق قداست دارد...حتي آنهايي كه دم از مقدس بودن
عشق ميزدند نيز با اولين مشكل كوچك جا زدند....
اصلا ميدونيد چرا عشق ليلي و مجنون انقدر شهرت يافته است؟..... به خاطر اين است كه ليلي ارزش خود را
فهميده بود...
و ميدانست كه مجنونش ديوانه ور او را ميخواهد و هيچ گاه به او تهمت نميزد.....او ميدانست كه مجنونش او را
نه براي هوس كه براي نفس ميخواست... او ميدانست كه مجنونش به اندازه كافي از ديگران ميشنود.... اصلا
تا حالا شده جايي بشنويد ليلي به مجنون گفته باشه از عشق تو سير شدم چون پدر يا مادرم با من مخالفند..... يا
اينكه به خاطر حرف ديگران تو را فراموش خواهم كرد....
اره هيچ وقت نشنيدي چون ليلي به مجنونش اعتماد داشت ...آره اعتماد ...... به خدا اگه همه ي آدم ها به اين
كلمه 6حرفي ايمان پيدا كنند همه ي مشكلات حل ميشود.... اما افسوس كه حتي پدر به پسر...مادر به
فرزند ....برادر به خواهر ....فاميل به فاميل ...و از همه مهم تر عاشق و معشوقه به هم اين اعتماد رو
ندارند........
یا حق
دلم برات تنگ شده جونم
می خام ببینمت نمی تونم
بین ما دیواریست سنگی
فاصله یک عمر میدونم.
بغض ترانم شکستم
میخام بگم عاشقت هستم
تو عین نا باوری شب
خالی گزاشتی هر دو دستم
***
تو بودی تمام هستی و مستی و راستی تمام قصه ی من
تو بودی سنگ سبورم و نگاه دورم و لب های بسته ی من
***
نیمه شب، از خوابم پا می شم
نیستی پیشم ، باز دیوونه می شم
دوری تو، تیشه زد به ریشم، نیستی پیشم
بی صدا، از من خالی میشم
هم صدا، با بی بالی میشم
گونه هام خیس از شبنم غم نیستی پیشم
***
تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه ی من
تو بودی سنگ سبورم و نگاه دورم و لب های بسته ی من
به نام آن كسي شروع ميكنم كه به من قدرت داد تا سكوتم را فرياد كنم....
چندي است كه دهكده ي قلبم به گذرگاه عبور انساني ..... تبديل شده است انساني كه آدميت خود را
فراموش كرده انساني كه تمام احساس خود را براي ارضاي يك كلمه ي 4حرفي به نام غرور زير پا گذاشته
است...
چه زيبا بود آن زمان كه در آرامگاه بي رياي خود سكوت را با تمام وجود با خداي خود زمزمه ميكردم...
و تمام اسرار خود را به او مي گفتم و او نيز در ازاي آن به من آرامشي توصيف ناپذير اعطا ميكرد....
در آنجايي كه خبري از شكستن قلب هاي تنها نبود.... در آنجايي كه جايي براي انسان هاي نامروت
نبود.... آنجا جايي بود كه محل جمع شدن دل بريده هاي دنيايي بود ..... آري آرامگاه يا بهتر بگم دهكده
ي قلب من جايي بود براي تنهايي هاي من.... اما افسوس ....
افسوس كه مرا زود از آنجا راندند و نصيب گرگ هاي گشنه كه در لباس عاشق ظاهر شده بودند
انداختند........
او كسي بود كه مي گفت من را براي خودم مي خواست ... ميگفت: يا من يا هيچ كس .....
كسي كه مي گفت : تمام مشكلات ما حل ميشه ..... حتي اگر خيلي هم بزرگ باشد......
ولي نميدانم چرا اين انسان به ظاهر عاشق با اولين مشكل كوچك جا زد و من را تنها گذاشت...... مرا به
تهمت گناهي كه مصوب اصلي آن خود او بود تنها گذاشت و رفت.....
ولي من غرورم رو شكستم ...... با خودم گفتم اگر گناهي هم بوده باشه همه ي آن تقصير من .....
ولي افسوس از اين كه او را غروري عجيب فرا گرفته بود .......
غروري كه روزي او را به سنگ ميزند..........
آره عشق من همه ي اين حرف ها رو براي تو نوشتم براي تو كه ميدانم روزي خواهي فهميد كه تمام آن
شب يك اتفاق كوچكي بود كه مي شد خيلي راحت فراموشش كرد اما نخواستي.....
ديگه هم هيچي نمينويسم فقط يه چيزي رو بهت ميگم كه تا حالا نتونسته بودم بگم:
اگر اون شب تو من رو تحريك نميكردي با رفتارت منم اون حرف ها رو نمي زدم
همين ....
يا حق
بزرگمهر: اگر کسی نه در وقت ضرورت سخن گفت قدرش شکسته می شود.
اُرد بزرگ: این دیدگاه اشتباست که بپنداریم مرد توانا، فرزندی همچون خود خواهد داشت.
آنتوان چخوف: خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم، اما می توانیم این حق را به خود بدهیم که در آرزوی آن باشیم.
شوپنهاور: اسرار شخص، مانند زندانیانی است که چون رها شوند تسلط بر آنها غیر ممکن است.
بوخوالد: تنها علاج عشق، ازدواج است.
آنتوان چخوف: انسان همان چیزی است که باور دارد.
ارد بزرگ: اندیشه و سخن ریش سفید، برآیند صبوری، مردمداری و سرد و گرم چشیدگی روزگار است.
فردریش نیچه: از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم؟
شيللر: زمان برای هيچ كس نه متوقف می شود نه بر می گردد و نه اضافه می شود.
ارد بزرگ: ارزش استاد را دانستن هنر نیست، بلکه بایستگی است.
جبران خلیل جبران: کار تجسم عشق است.
اپیکتوس: اگر می خواهی خوب باشی باید اول معتقد باشی که بد هستی.
اُرد بزرگ: استخوان بندی فریاد در هنگامه رستاخیز، پاسخگویی به هزاران ستم بی صداست.
اپیکتتوس: هرگز دربارۀ چیزی نگو آن را از دست داده ام، بلکه فقط بگو آن را پس داده ام.
بزرگمهر: اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری .
اُرد بزرگ: الگوی انسانی شما هر چه بزرگتر باشد سرنوشت زیباتری در برابر شماست.
آلفرد کاپو: هر ملتی دو نوع دشمن خونی دارد. دسته ای که به قانون پشت پا می زنند و دستۀ دیگر کسانی که با دقت بیش از حد آن را اجرا می کنند.
فردریش نیچه: اختلاف طبقاتی از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود.
اُرد بزرگ: از آه و نفرین بزرگان و ریش سفیدان هر ایل و قومی باید ترسید .
پوپ: بهترین راه برای اثبات صفای ذهنی ما نشان دادن خطاهای آن است. نهر آبی که ناپاکیهای بستر خود را نمایش می دهد به ما می فهماند آب پاک و صاف است.
آلفرد کاپو: از خصوصیات زمان ما این است که متأسفانه فقط افراد پست و پلید، صاحب اراده و پشتکار می باشند.
اُرد بزرگ: اندرز جوان باید کوتاه، تازه و داستان وار باشد.
ابراهام لينكلن: اگر نمی خواهی در حق تو داوری شود درباره ديگران داوری نكن.
جبران خلیل جبران: دهش (بخشش)، آنگاه که از ثروت است و از مکنت، هر چه بسیار، باز اندک باشد، که واقعیت بخشش، ایثار از خویشتن است.
پوشه: از تمام صفاتی که برای پرورش جان و جسم شما سودمند است هیچ یک به سودمندی تصمیم و اراده نیست.
فردریش نیچه: اگر دانش ما اين همه به بی طرف بودن خود می نازد، از آن روست كه جز كنجكاوی ناسالم ناتوانان چيز ديگری ندارد .
ارد بزرگ: اگر خرد را پیش نگیریم از کردارمان همیشه آزارده خاطریم.
شوپنهاور: هر جدایی یک نوع مرگ است و هر ملاقات یک نوع رستاخیز.
پاتریک هانری: مرد بزرگ تنها به خود متکی است و جز از خود از هیچکس چیزی طلب نمی کند ولی مردان کوچک از دیگران توقع دارند.
آبراهام لينكلن: مصمم شويد كه كارى بايد صورت گيرد، سپس راه انجام آن را خواهيد يافت.
بزرگمهر: اگر خرسند و رضا باشی زندگی به دلخواه می سپاری
.پوشه: به انسان تندرستی و ثروت بدهید، او هر دو را در جستحوی سعادت از دست خواهد داد.
ارد بزرگ: آزادی بدون دانایی بدست نمی آید.
پوشه: آنکس که زورمند و قوی است، می تواند با مشت توانای خود دهان ضعیفی را در هم بشکند در حالیکه باید بداند که مشت درشت تری هم در آستین قویتری پنهان است.
جبران خلیل جبران: برادرم تو را دوست دارم، هر كه می خواهی باش، خواه در كليسايت نيايش كنی، خواه در معبد، و يا در مسجد. من و تو فرزندان يك آيين هستيم، زيرا راههای گوناگون دين انگشتان دست دوست داشتنی "يگانه برتر " هستند، همان دستی كه سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست يافتن به همه چيز را رسايی و بالندگی جان می بخشد.
آندره ژید: به نظر من ما روزی خواهیم مرد که نخواهیم و نتوانیم از زیبایی لذت ببریم و در صدد نباشیم آن را دوست بداریم .
یا حق

یا حق
اگر میخواهید با حقایق روبرو بشوید این را بخوانید!!!!
این عشق نیست! ... آن دختر یا پسر برایم جذاب است. دیدهای چگونه به من نگاه میکند وقتی از کنارش عبور میکنم؟! او منتظر یک سلام من است. فکر کنم من را دوست دارد اما شرم نمیگذارد بیان کند. این جملاتیست که گهگاه در روابط گذرا در جوامع کوچک و بزرگ اجتماع به ذهن اشخاص میآید. زیراکه عموما اولین جرقههای ایجاد علاقه از نگاهها شروع میشود. انسان گاه با نگاههای خویش خواستههایش را بیان میکند. به بیان دیگر میتوان گفت چشمها دروازهی قلب آدمی میباشند. اما به اعتقاد من هرچند نگاه ابتدای روابط است اما اکتفای به آن و پای در میدان عشق نهادن با یک نگاه اشتباهیست گاه جبرانناپذیر. در قسمتهای قبل در مورد این موضوع بحث شدهاست لذا بیش از این اطالهی کلام جایز نیست. اما باید دانست که نگاههای هر چند زیبا گاه دامهاییست که به نابودی نیروهای ذاتی و داشتههای جمعآوریشدهی یک عمر آدمی میانجامد و او را فرسنگها از آرزوهایش دور میکند.
این عشق نیست! ... گاه همزیستیهای مسالمتآمیز و زندگیهای باشکوه نیز خالی از عشق است. حتی اگر خارج از عرف جامعه نیز نگاهی بیندازیم به روابط مردان و زنان، میتواندید که مرد و زنی در کنار هم هستند و دست در دست هم دارند و حتی عریانزیستیهای گاه و بیگاهشان نیز در مسیر روابطشان جاریست اما در عمق قلبهای خویش رنگی از عشق ندارند. چراکه در این حالت هردو پای در میدان مینهند با دلایل قانعکننده برای خویش و نه برای دیگری. یکی برای ثروت و دیگری برای صورت زیبا. یکی برای ترس از تنهایی و دیگری برای گذران وقت. در واقع هرکدام در پی اغنای منافع خویش میباشند و نه تکامل دیگری. من این مدل از روابط را به زاویهی حاده تشبیه میکنم. که دو ضلع آن در رأس و مبدأ که همان آغاز رابطه است بر هم منطبقند اما هرچه از رأس دورتر میشوند فاصلهشان از هم بیشتر میشود و به آنجایی خواهندرسید که حتی یکدیگر را نمیبینند. اینگونه روابط حتی اگر به ازدواج بینجامد عمری بسیار کوتاه خواهدداشت.
این عشق نیست! ... بغض گلویم را گرفته. بدون او نمیتوانم. چه سرنوشت تلخی پیدا کردم. اگر همراهم میشد چه میشد؟! شاید اگر کسی به این جملات عاشقانه بنگرد احساس رقیقی در روحش جاری شود. اما من تنها نکتهای که در این جملات میبینم بوی تعفن ناامیدی و ایستاییست. مانند کسی که در چاهی گرفتار آمدهاست وکسی برای نجاتش پیدانمیشود و فکر میکند دنیا به آخر رسیدهاست. اما پس از نجات و استشمام هوایی تازه به ادامهی زندگی و شیرینیهایش میاندیشد. آری کسی که اینگونه در گوشهای زانو بغل میگیرد و مدام اشکهای افسوس میریزد و آه سرد میکشد هنوز برای خویش ارزش قائل نیست. آنکه میایستد تا موجود رؤیاهایش بیاید و با او همراه شود از ارکان تکامل بیخبر است. حتی نمیداند برای چه چیز به دنبال عشق است. آیا به واقع عشق او حتی در صورت کامیابی مسیری زیبا را در زندگی او طرح خواهد کرد؟! من اصل دلدادهگی را تکفیر نمیکنم بلکه اینگونهی عشق را بیخبری میدانم و از پایه تقبیح میکنم. چراکه اینگونه عشق حرکت و حرارت است در مسیر معشوق و ایستاییست در مسیر زندگی. اگر به واقع معشوق تو میلی نشان نمیدهد ادامهی راه چیزی جز بیهودگی و به هدر رفتن توشهی راه تو نیست. آری او نمیداند که هر انسانی در گوشهای از زندگی خویش، آنجا که حتی برایش قابلتصور نیست کفو و برابر خویش را حال کاملا منطبق بر افکارش یا کمی متفاوت خواهدیافت و این راز زیستن است. او نمیداند که توقف بر هر مانعی در زندگی حتی در لباس معشوق گاه او را از رسیدن به معیارهای حقیقی خویش در زندگی سالها دور میکند. ای کاش هیچگاه مصداق این شعر نشویم که در جملهای زیبا آوردهاست:
« من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم »
تا به حال در سیری متعادل هر چند طولانی عناصر شبههعشق یا عشقنما به طور کامل بررسی شد و از آنجا که این مبحث بسیار پرمایه است و من در این زمینه حرف برای گفتن بسیار دارم در قسمت بعد که قسمت آخر این سیر میباشد به طور کامل و جامع پیرامون عشق و مفاهیم و حقایق ذاتی خود آن و دستآوردهای اعجازگونهاش در زندگی آدمی بحث خواهدشد.
یا حق
حرف های یک مرده
!!!!مرد و زن دختر و پسر بچه و بزرگ همه آمده اند .هر کسی به کاری مشغول است .چند زن بر سر قبرم نشسته اند و میگریند.بچه ها هم که اینجا را با میدان بازی اشتباه گرفته اند.عده ای از مردان در گوشه ی قبرستان مجمع گرفته اندو با یکدیگر صحبت می کنند.
جلو تر میروم شاید حرفهایشان رابشنوم یکی از آنها که از صمیمی ترین دوستانم بود می گفت:"چقدر این مرتیکه مال مردم رو خورد خدا ازش نگذره"و یکی دیگر از دوستانم در تایید جوابش می گفت:
"راست میگی چقدر پولهای ما رو بالا کشید"آخ که چه دنیای دو رویی است یعنی اینها همان کسانی هستند که تا چند روز پیش تمام کارهای مرا تایید می کردند و به قول خودشان مخلص من بودند.
باز هم جلو تر می روم تابوتم را می آورند جسم بی روح خود را میبینم .در حالی که زنها گریه میکنند و فریاد میزنند مرا وارد قبر میکنند.
گورکن قبرستان که حالا تجربه ی زیادی دارد سنگ های قبرم را بالای جسمم میچیند و کمی از تربت کربلا را روی جسمم می ریزند و بعد خاک ها روی من می ریزندناگهان یکی فریادمیزند:
"آقایون خانوما اتوبوس آمادست ...بفرمایید سوار شید"در کمتر از 5دقیقه همه میروند و تنها میشوم دیری نمی گذرد که شب فرا میرسد حالا نوبت من است انگار صدایم میکنند دو تن که نقاب به صورت دارند به طرفم می آیند لباسی سیاه بر تنم میکنند و مرا میبرند.
قبرم از هم باز میشود و من را وارد قبر میکنند.اکنون در آرامگاه خود خوابیده ام ولی به هیچ وجه آرام نیستم.کم کم فشاری را روی جسمم حس میکنم...
فشار هر لحظه بیش تر و بیش تر می شود.ناخودآگاه فریاد می زنم "یا زهرا.....یا زهرا...."ناگهان نوری را در آن سیاهی قبر میبینم .
خانمی قد خمیده جلو می آید و یکدفعه تمام فشار از بین میرود و دو فرشته با دفتر چه ای به بالای سرم می آیندو شروع می کنند :
((ما هو دینک))...((ما هو ربک)).........سوال ها را ادامه میدهند تا به این سوال میرسند:((ما هو قبلتک))؟؟؟....نمیدانم چه بگویم ...قبله ی من کجاست!!!!....فقط سکوت می کنم ....
دوباره می پرسند:((ما هو قبلتک))؟؟؟...ناگهان زبانم به حرف می آیدو خود به خود سخن می گوید:((قبله ی من شهوت من است .قبله ی من ریاءمن است.قبله ی من.....))که صحبتش را قطع میکنند دوباره همان هایی که نقاب به چهره داشتن می آیند و مرا می برند هر چه می پرسم "مرا کجا میبرید؟؟" هیچی نمی گو یند .
...کم کم احساس گرما میکنم ...
وای خدایا چی می بینم ....گلستان آتش....مرا به داخل آتش می اندازند.
فریاد می زنم... گریه میکنم....ناله می کنم....ولی انگار در عین فریاد زدن ساکتم دوباره همان نور قبل دیده می شود آری باز هم حضرت زهراست .
به دستور ایشان مرا بیرون می آورند .
از حضرت می خواهم که از خدا فرصتی دوباره برایم طلب کند........
بیب........بیب.........بیب......آری این صدای زنگ ساعت است که مرا از خواب بیدار می کند......
از خواب بلند شده ام ولی دیگر نخواهم خوابید....
این را خودم نوشتم
نظر یادت نره
یا حق
تو را دوست میدارم نمی دانم چرا ،
شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من ،
حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.
ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام ،
چه کسی مرا دوست می دارد ؟
ای فرشته نازل شده بر چشمانم ،
ای شقایق زندگی ام ،
ای تنها ستاره آسمان قلبم ،
ای زیباترین زیبای محبت ،
ای بهانه خواب شبهایم ،
ای تنها نیاز زنده بودنم ،
ای آغاز روز بودنم ،
ای نیمه پنهان من ،
و تو ای معشوقه من ،
تو را با تمام وجود ،
دوست دارم
یا حق
ماجرا وقتي شروع شد كه فهميدم پسر عمويم مرا دوست دارد مدتي بود كه چنين احساسي داشتم و اين احساس دو جانبه بود . وقتي كه به مدرسه مي رفتم و يا بر ميگشتم او مرا همراهي مي كرد و اين خوشايند خانواده نبود آنها نمي خواستند من پسر عمويم را ببينم به ناچار ترك تحصيل كردم تا شايد سخت گيريهاي پدر و برادرهايم كمتر شود پسر عمويم مرا از خانواده ام خواستگاري كرد اما آنها مخالفت كردند . بعد از ترك تحصيل كه باعث شده بود نتوانم پسر عمويم را ببينم با او قرار گذاشتم كه شبها از خانه خارج شوم و پيش او برم اين بود كه هر شب بعد از اينكه اعضاي خانواه ام به خواب ميرفتند من از ساعت 10 شب تا 4 صبح پيش پسر عمويم كه در نزديكي خانه ما سكونت داشت ميرفتم . چند ماهي اين برنامه ادامه داشت تا اينكه خانواده ام فهميدند . اين بود كه مرا براي معاينه پيش دكتر بردند و من هم از مطب دكتر فرار كردم واين فرار سر نوشت جديدي را برايم رقم زد كه از سياهي آن هرگز خلاص نخواهم شد كنار خيابان بدون آنكه به آينده ام بينديشم و بدانم چه سر نوشتي در انتظارم هست ايستاده بودم فقط آنچه كه برايم مهم بود اين بود كه توانسته بودم از خانواده ام بگريزم سوالات زيادي در سر داشتم كه آيا كار صحيحي انجام دادم؟ آيا برگردم يا به فرار خود ادامه دهم ؟ افكارم مشوش بود نمي توانستم تصميم صحيح ومنطقي بگيرم حال خودم را نمي فهميدم در همين حال بودم كه صداي توقف موتور سيكلتي مرا به خود آورد و صداي راكب آن كه ميگفت سوار شو بدون آنكه قدرت تصميم گيري داشته باشم سوار شدم يك لحظه به خود آمدم روي ترك موتور نشستم خودم را به دست سر نوشت سپردم ايرج(موتور سوار) مرا به خانه مجردي خود برد
در آنجا با مريم كه او نيز مانند من از خانه فرار كرده بود آشنا شدم ايرج براي اينكه با من تنها باشد مريم را به خانه دوستانش قاسم.جواد.امير. فرامرز و حميد كه آنان نيز خانه مجردي داشتند فرستاد چند روز با ايرج بودم روزها با موتور به گردش ميرفتيم و شبها در خانه او بسر مي بردم
ایرج از نظر رفتاری خیلی با شخصیت بود روزها میامد و میرفت خیلی خوش بودیم آزادی از پدرم که مدام میگفت این کارو بکن آن کار را نکن خر مذهبی بازی بدبینی دور بودم خیلی به ایرج عادت کردم
ایرج هم کم برام نذاشت یعنی شاید فکر کنید برای سکس اما ایرج واقعا منو دوست داشت از عمق وجودش اینقدر بهم علاقه داشت و منو دوست داشت که اگه مریض میشدم از مادرم بیشتربهم میرسید گفتم مادرم دلم لک زده براش از تلفن همگانی خونه زنگ میزدم ولی چیزی نمیگفتم و قطع میکردم خلاصه روز شب میگذشت ایرج جوری با من رفتار میکرد که فکر میکردم زنشم ایرج یک حالتهای خاصی داشت تو زندگی و ... روز و شب میگذشت تا اينكه ايرج رو به من كرد و گفت با اين لباسهاي دخترانه رفت وآمد ما با مشكل روبروست و توجه مامورين جلب خواهد شد از من خواست كه موهايم را كوتاه كنم و لباس پسرانه بپوشم تا كسي به بودن من با او درآن خانه شك نكند من هم قبول كردم و روز بعد به آرايشگاه مردانه رفتيم مانتو ام را در آوردم و آرايشگر كه دوست ايرج بود موهايم را كوتاه كرد از آن روز مثل پسرها لباس مي پوشيدم و كسي متوجه دختر بودن من نميشد البته دختران ديگري هم كه قبل از من با آنها بسر ميبردند مثل سوسن. فرانك و ماندانا به ظاهري پسرانه در آمده بودند يك ماهي به همين منوال گذشت مخارجم را ايرج مي داد ايرج و دوستانش از راههاي خلاف پول در مي آوردند يك روز يكي از دخترها به من گفت نيلوفر مدت زيادي طول نخواهد كشيد كه بايد خودت مخارجت را در بياوري و ايرج مدت زيادي مخارجت را نخواهد پرداخت آن گونه كه ما زندگي ميكرديم مخارج زيادي در بر داشت روزها تفريح ميكرديم سينما مي رفتيم در رستورانهاي گرانقيمت غذا مي خورديم و هر روز لباس شيك و نو ميپوشيديم كرايه خانه هم بود واينها همه در آمد زيادي را مي طلبيد كه ايرج و دوستانش از راههاي خلاف مثل كيف قاپي و فروش مواد مخدر تامين ميكردند اين بود كه آنها قسمتي از هزينه زندگي را به عهده خود دختر ها گذاشته بودند دختراني كه با آنها بودند از راه گذراندن اوقات خود با مردهاي ديگر محل در آمدي پيدا كرده بودند و حالا بعد از گذشت يك ماه نوبت من بود كه مخارج زندگي ام را خود بپردازم نمي توانستم راهي كه دختران ديگر رفته بودند انتخاب كنم به خاطر اينكه هفده سال بيشتر نداشتم واز ديگر دخترها كوچكتر بودم مريم هم در اين زمينه مرا كمك ميكرد و مراقبم بود و نمي گذاشت ديگر پسرها به جز ايرج با من كاري داشته باشند مقداري طلا همراهم بود فروختم تا شايد مخارجم تامين كنم ولي پول زيادي نبود و بيشتر از دو هفته دوام نياورد تا اينكه پيشنهاد كرد با آنها به كيف قاپي بروم به ناچار قبول كردم چاره اي جز اين نداشتم يا بايد از راهي كه ديگر دخترها پول در مي آوردند مخارجم را تامين ميكردم و يا اينكه با پسرها به كيف قاپي مي رفتم راه دوم يعني كيف قاپي را انتخاب كردم در ابتدا براي آشنايي با شيوه كار كيف قاپي من ترك موتور ايرج سوار ميشدم دو نفر ديگر از پسرها با موتور ديگر كيف قاپي مي كردند و من نظاره گر بودم ايرج هم نحوه كار را توضيح ميداد تا اينكه روزي رسيد كه بايد مستقيما دست به كيف قاپي ميزدم دلهره عجيبي داشتم مطمئن نبودم كه آيا ميتوانم به خوبي از عهده كار برايم يا نه كمي دستهايم مي لرزيد ايرج موتور را ميراند و من ترك او نشسته بودم و وظيفه داشتم وقتي كه به پشت شخص ميرسيديم كه بايد كيف اورا مي ربوديم كيف را از دست صاحبش بكشم و فرار كنيم براي اينكار موقع نزديك شدن به صاحب كيف سرعت موتور خيلي كم بود وبعداز اينكه كيف را از دست صاحبش ميكشيدم يكدفعه سرعت موتور افزوده مي شد و موفق مي شديم فرار كنيم براي بار اول وقتي دستم را دراز كردم تا كيف مردي را كه در كنار خيابان قدم مي زد بكشم دلهره و ترس و اضطراب دروني و ضعف دستهايم مانع آن شد كه موفق شوم و بدون نتيجه متواري شديم روز بعد براي بار دوم دست به اين كار زدم با توجه به تجربه روز گذشته موفق شدم كيف مردي را بربايم 250 هزار تومان داخل كيف بود به اين كار ادامه دادم و برايم عادت شده بود ونه تنها ديگر از دلشوره روزهاي اول خبري نبود بلكه از ربودن كيف آقايان لذت هم مي بردم
سرها در هر نوبت از كيف قاپي به من 10 تا 15 هزار تومان مي دادند و بيشتر پولها را خودشان بر مي داشتند و مي گفتند مخارج اجاره خانه و تعمير موتور زياد است علاوه بر ايرج با پسرهاي ديگر هم به كيف قاپي مي رفتم كار به جايي رسيد كه خودم هم موتور سواري مي كردم روزهاي جمعه مي رفتيم پيست موتور سواري كسي متوجه نمي شد كه من دختر هستم البته به جز من دختر هاي ديگري هم بودند كه لباس پسرانه مي پوشيدند و به آنجا مي آمدند
چند ماهي همين طوري سپري شد و من غرق در كارهاي خلاف بودم و به عاقبت آن نمي انديشيدم فكر نمي كردم روزي با بن بست مواجه شوم و بفهمم اين راهي كه مي روم به اعماق تباهي و نابودي است راهي است كه آخر آن پشيماني و ندامت است راهي است كه پايان ان سياهي است روزي با ايرج قاسم و فرامرز تصميم گرفتيم براي تفريح به شمال برويم با دو موتور راه افتاديم قرار شد كه براي در آوردن مخارج سفر در بين راه كيف قاپي كنيم شخصي را براي اين كار انتخاب كرديم قاسم و فرامرز كيف او را ربودند و با همديگر متواري شديم وبه سوي جاده شمال با سرعت زياد حركت كرديم غافل از اينكه هنگام ربودن كيف ماموران مخفي پليس ما را ديده اند و در تعقيب ما هستند
وقتي به ما نزديك شدند دستور ايست دادند توجه نكرديم و به سرعت موتور افزوديم كه در همين تعقيب و گريز موتور به جدول كنار خيابان برخورد كرد و هر چهار نفرمان را دستگير كردند و به اداره پليس بردند به پدر و مادرم اطلاع دادند وقتي آنها را ديدم انگار سالهاي زيادي است كه از آنان دور بوده ام در طول اين چند ماه آنها به اندازه چند سال پير شدند اينجا بود كه فهميدم پدر و مادرم چه زجري كشيده اند و من غرق در خوشگذراني خود بوده ام من آنها را فراموش كرده بوده ام ولي آنها مرا فراموش نكرده بودند در اين مدت چه سختي هايي كشيده و كجاها به دنبال من نگشته بودند چه شبها كه تا صبح مادرم نخوابيده و گريه كرده بود و پدرم چه غمي در دل خود داشته كه او را خميده و گرد پيري زودرسي سر و صورت او را پوشانده بود اينجا بود كه به اشتباه خود پي بردم و پشيماني و ندامت به سراغم امد كه ديگر سودي نداشت انتظار داشتم پدر و مادرم مرا سرزنش كنند و به باد ناسزا و كتك بگيرند ولي مادرم با دستهاي مهربان خود مرا مي كاويد كه آيا سالم و سلامت هستم و پدر در زير فشار اين شرمندگي كه من بر دوش او گذاشته بودم سر فرود آورده ودر غم خود فرو رفته و سكوت اختيار كرده بود نمي دانستم چه كار
بايد بكنم آيا اشتباه من قابل جبران بود؟ اگر توسط پليس دستگر نمي شدم تا كجا مي خواستم ادامه بدهم؟
ایرج نامرد رو ندیدم دیگه خبری هم ازش ندارمم دوستام هم خبری نداشتن تا این که شنیدم دبی رفته وخبری هم نداشتم پسر عموم هم زن گرفته بود شاید اگه نمیگرفت هم من رو دیگه نمیخواست
دیگه خواستگار هم نداشتم زندگی خسته کننده داشتم الان که فکر میکنم چقدر با ایرج حال کرده بودم چه کارها که نکرده بودم خجالت میکشم چه کثافت کاریها سوال از شما جوانها آیا ایرج مریض یا دیوانه بود یا شهوتش بالا بود یا منو دوست داشت ؟آیا من تقصیر کار بودم ؟ تو این ماجرا شما بودی چکار میکردی؟
پاسخ سوالم را مي دانم هرگز اين اشتباه جبران شدني نبود چطور مي توانستم شرافت از دست رفته خود را جبران كنم اين ننگي كه من بر دامان خانواده ام گذاشته بودم چگونه زدودني بود؟اين ننگي كه بر پيشاني من خورده بود با چه چيزي پاك مي شد؟چطور مي توانستم از انگشت نما شدن خود و خانواده ام جلوگيري كنم؟ با كدام عمل و كار نيكي مي توانستم سرافكندگي انها را به سربلندي بدل كنم؟ چگونه مي توانستم غرور له شده خانواده ام را باسازي كنم؟با رفتاري كه مرتكب شده بودم چگونه مي توانستم به آينده خود خوشبين باشم؟ با گذراندن شبها پيش افراد غريبه چگونه كسي مي توانست مرا دوست داشته باشد و به عنوان شريك زندگي خود انتخاب كند؟هزاران سوال از اين دست كه به جز گريستن و اشك ريختن پاسخي براي آن نداشتم راستي مقصر كيست؟خودم يا پدر و برادرانم كه از آزادي مرا محدود مي كردند و رفت و آمدها يم را به طور مفرط كنترل مي كردند يا مادرم كه چندان رفتار محبت آميزي با من نداشت و اهميتي به خواسته هايم نمي داد و يا همگي؟ آيا جامعه هم مقصر است؟آيا مسولين هم مقصرند چرا كسي پيدا نشد در همان روزهاي اول دست مرا بگيرد و از غرق شدن در منجلاب جلوگيري كند؟آيا همه اينها را بايد سرنوشتم بدانم و براي خود هيچ نقشي قائل نشوم؟ شما كه اين سرنوشت را مي خوانيد چه فكری مي كنيد؟ مقصر كيست؟
شما بگویید...
چكار بايد كرد كه دختراني چون نیلوفر مريم ماندانا و فرانك و ديگران به اين سرنوشت دچار نشوند؟
یا حق